65 روزگی پسرم
دیروز صبح که بلند شدم از بی خوابی حالت تهوع گرفته بودم بابایی که 9 می خواست بره سر کار وقتی که دید من حالم بد هست گفت بیا ببیرمت خونه مامی جون دیگه شما رو سریع اماده کردم رفتیم اونجا اخه مامان جون هم خونه نبود که بزارمت پایین خودم بالا کمی بخوابم رفته بود هلال احمر برای ماه رمضون بسته بندی غذایی دارن. خلاصه مامی جون دیگه مغازه نرفت خاله نگین تنها رفت مغازه. منم تا 12 گرفتم خوابیدم وایییییییییییییییی خیلی مزه داد بلند که شدم دیدم ناهار اماده هست دایی امیر و زندایی جون هم ناهار اومدن اونجا دیگه تا عصری اونجا بودیم بعد بابایی اومد مارو برد بیرون یه ابمیوه خوردیم و تو
خیام قدم زدیم بعد 10 بود که اومدیم خونه


قربون اون قشنگ خوابیدنت بشم پسرم (تاج سرم)

بغل دایی جونت هستی اریان هم دوستت هست همش 1 ماه باهم فرق دارید
شب خونه دایی جون زن دایی جون شام دعوت بودیم.



65 روزگی پسرم
